زن و مرد نسبتاً  پیری که بعد از نذر و نیاز زیاد در اواخر عمرشان دارای اولاد شده بودند با صدای بلند گریه  می کردند و به سر خود می زدندد و پشت سر هم می گفتند: هی بیچاره نباتقلی، بدبخت نباتقلی که جوانمرگ شد.

همسایه ها که صدای گریه و زاری آنها را شنیده بودند با ناراحتی وارد خانه آنها شدند. یکی  پرسید: چی شده؟ خدا بد نده چرا اینقدر ناراحتید؟

زن در حالی که به سر خود می زد با شیون گفت: وای نگو بچه ام از دستم رفت.

همسایه ها با کنجکاوی به اطراف نگاه کردند و دختر کوچک آنها را دیدند که با شادی می خندد و هیچ مشکلی هم ندارد. پرسیدند: کوچولوی شما که سالمه. چرا گریه می کنید؟

زن با گریه گفت: مگر شما نمی دانید این بیچاره دختره.

همه با تعجب گفتند: درسته؛ بعد؟

زن گفت: خوب مگر این دختر یک روزی بزرگ نمی شود و ازدواج نمی کند؟

همسایه ها یک صدا گفتند: چرا، بعد؟

زن گفت: او حتماً بعد از ازدواج با یک جوان رعنا صاحب یک پسر کاکل زری می شود و ما هم اسم نوه مان را می گذارم نباتقلی.

مرم گفتند: مبارکه؛ بعد؟

زن گفت: بعد ندارد که؛ اگر یک روز پدر و مادر نباتقلی کاری داشتند و بچه را به ما سپردند و رفتند و بچه هم که حتماً بسیار شلوغ و پرسروصدا هم هست آمد خانه ما و زمانی که پیر شده ایم و حواس مان زیاد سرجایش نیست رفت بالای پشت بام و از آنجا سقوط کرد و مرد ما چکار کنیم و جواب پدر و مادرش را چه بدهیم؟

مرد حتی نگذاشت زن حرفش را تمام کند و دو بامبی زد رو سر خودش و از ته دل گفت: بیچاره نباتقلی.

مردم که مات و مبهوت به این صحنه می نگریستند تازه متوجه قضیه شدند و با خود فکر کردند مثل اینکه اینها زیاد هم پر بیراه نمی گویند. اگر بچه بمیرد این زن و شوهر پیر که آن موقع هم حتماً دیگر پاک از کار افتاده و زمینگیر شده اند جواب پدر و مادر بچه را چه بدهند. آنها هم شروع کردند به زدن به سر و صورت خود و از ته دل نالیدند: بیچاره نباتقلی که جوانمرگ شد و مرد.