مردی به آرامی در اتاق شهردار را می زند و محجوبانه وارد دفتر می شود. رییس دفتر مشکوکانه به مرد خیره می شود. مرد می گوید: سلام قربان.

رییس دفتر سرش را تکان می دهد و هم چنان به مرد نگاه می کند. مرد می پرسد: ببخشید، آقای شهردار تشریف دارند؟

رییس دفتر می گوید: خیر، فرمایش؟

مرد لحظه ای ناامید می شود و می گوید: می خواستم از ایشان صمیمانه تشکر کنم.

رییس دفتر با تعجب می پرسد: واسه چی؟

مرد که معلوم است کاملاً معذب و  ناراحت است می گوید: به خاطر این سرعت گیرها و چاله و چوله های شهر.

رییس دفتر که حسابی جوش آورده است پرخاش کنان می گوید: مرد حسابی ما را گرفته ای؟ برو یکی دیگر را مسخره کن.

مرد که دیگر دست و پای خودش را گم کرده است با دست پاچگی می گوید: به سر مبارک قسم قصد ناراحت کردن شما را ندارم. این سرعت گیرها خدمت بزرگی به من کردند. بگذارید از اول برای شما بگویم. من ساکن این شهر نیستم و آداب و رسوم شما را هم نمی دانم. خانم بنده که ناراحتی قلبی هم دارند حامله بود و دکتر تاکید کرده بود که باید حتماً سزارین بشود والا امکان زایمان طبیعی وجود ندارد. من هرچه تاکید بر زایمان طبیعی کردم دکتر قبول نکرد من هم ناچار تن به قضا و قدر دادم با خانم خود چند روز مانده به مسافرت شروع به گردش نمودیم و از قضای روزگار گذرمان به شهر شما افتاد. خدا پدر شهردار این شهر را غریق رحمت کند چنان چاله و چوله زیاد بود و سرعت گیرهای فراوان و غیراستانداردی سرراه ها قرار داده بود که ماشین انگار در شنزار راه می رفت. اعصابم داغان شده بود که در یکی از این سرعت گیرها ماشین چنان بالا رفت و خورد زمین که هر دو شاه فنر ماشین شکست و ماشین به کل خاموش شد.

در حال بدو بیراه گفتن به خودم بودم که خانم گفتند ماشین را ولش کن مرا به بیمارستان برسان. خانم بنده به محض رسیدن به بیمارستان فارغ شدند بدون هیچ کمک و امکاناتی. حالا بنده آمده ام از جناب شهردار تشکر کنم.

رییس دفتر آهی از ته دل می کشد: اگر شما در آن بیمارستان دقت می کردید شهردار هم آنجا بود.

مرد با افسوس می گوید: حتماً این مرد زحمت کش شب ها هم خواب را بر خود حرام می کنند و برای بازدید راهی بیمارستان می شوند؟

رییس دفتر: نه خیر، ماشین ایشان در چاله ای افتاده بود و کمرش غر شده بود. ایشان برای غرشدن کمرشان رفته اند بیمارستان.

مرد لبخندی می زند: یک دسته گل می بندم و تقدیم می کنم به ایشان.