مدرک اصلی
پلیس جلوی ماشین را می گیرد. پسر جوان با دختری جوان در حال بگو و بخند هستند. پسر با خیال راحت شیشه دودی ماشین را پایین می کشد و می گوید:حرفیه، جناب؟
سیگاری در دست پسر جوان دود می کند. پلیس برگه جریمه را آماده می کند: به به، در حین رانندگی سیگار هم که می کشی؟
پسر جوان: بعد از چایی لب دوز و لب سوز بدجور سیگار می چسبد، خودتان که اهل بخیه هستید.
پلیس نیشخندی می زند: نوشیدن و تدخین در حین رانندگی؛ به همین خاطر متوجه سرعت تان نشدید؟
پسر جوان با بی خیالی: راستش کیلومتر شمار ماشینم خرابه. امروز می خواستم ببرم تعمیر حوصله نکردم.
پلیس: دیگه چی؟ با ماشین خراب هم که رانندگی می کنی، آنهم با سرعت صدو چهل کیلومتر. لطفاً مدارک.
پسر جوان: گواهینامه ام را همکارت توقیف کرد و پس نداد و کارت ماشین و بیمه را هم خودم گم کرده ام و حوصله المثنی گرفتنش را ندارم.
پلیس لبخندی می زند: پسر تو دل و جرات یک شیر را داری. الان زنگ می زنم همکارم بیاید ماشینت را ببرد پارکینگ.
پسر جوان با نهایت خونسردی پکی به سیگار می زند: بگذار به بابام زنگ بزنم او هم بیاد کمک، ماشین را با هم ببرید پارکینگ.
پلیس در حال بی سیم زدن: بابات کیه؟
پسر جوان: فلان بن فلان الدوله.
پلیس خشکش می زند: فلان کس بابای توست؟
پسرجوان شناسنامه اش را بیرون می آورد: یادم رفت مدرک اصلی پیشمه.
پلیس با دیدن شناسنامه خشکش می زند و بی سیم را قطع می کند: ای بابا، مدرک اصلی را گذاشته ای جیبت؟ من جزو ارادتمندان بابات هستم. سلام مرا به بابات برسان.
پلیس سلام نظامی می دهد و پسر جوان پایش را روی پدال گاز فشار می دهد و می رود. پلیس با دیدن یک ماشین لکنته که با احتیاط بسیار در حال رانندگی است داد می زند: هی بزن کنار ببینم.
من لطف اله شیرین زبان متولد1345دارای دو فرزند به نامهای نیلوفر و محمدحسین می باشم. دارای مدرک کارشناس پرستاری از دانشگاه شهیدبهشتی تهران. یازده کتاب مجموعه داستان و یک رمان تاکنون چاپ کرده ام.