تبليغاتX
از عشق و جنون

از عشق و جنون
آزمودم عقل دوراندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را 
قالب وبلاگ

جناب آقاي خاتمي اميدوارم هميشه تندرست وسلامت باشيد و بتوانيد براي سربلندي ايران عزيز توانا و كوشا باشيد. عالي جناب من در دو دوره متوالي كه كانديداي رياست جمهوري بوديد هر دو باربه شما راي دادم و اگرعمري باقي باشد و دوباره جناب عالي بخواهيدكانديداي رياست جمهوري شويد و برحسب يك اتفاق غيرممكن تمام اپوزيسون هاي موجود هم بتوانندكانديدا شوند (اعم ازرضاپهلوي و مسعودرجوي و...) من باز هم با اطمينان كامل به شما راي خواهم داد. چراكه معتقدم ايران عزيزما نياز مبرم به اصلاحات دارد نه انقلاب و بهترين گزينه درشرايط امروزجهت اصلاحات شما هستيد. اين حرف دل اكثرايرانياني است كه به شما راي دادند و هنوز هم به شيوه و روش شما اعتقاد دارند. ولي اجازه بدهيد تا انتقادات خود را نيز بيان كنم هرچندكه معتقدم كم هزينه ترين انتقاد در اين مملكت انتقاد از شماست. هيچ پشت ميزنشين عالي مقامي اجازه انتقاد ازخود را نمي دهد حداقل ترين كاري كه آن عالي مقام براي فرد منتقدمي كند(اگرمانندفرخي يزدي دهانش راندوزد)شكايت از اوست كاري كه در دولت شما ما اصلاً با آن مواجه نبوديم. اگرشكايتي هم مي شد شما با سعه صدركافي شكايت خود را پس مي گرفتيد.

 عالي جناب؛ دوره رياست جمهوري جناب عالي آزادترين دوره از نظر نشر انديشه بعد از انقلاب است (اگردوره كوتاه بهارسال پنجاه هشت را ناديده بگيريم كه متاسفانه بلافاصله با خزان پاييزي جنگ به تاراج رفت)ولي دوره اين آزادي چنان كوتاه وكم دوام بودكه به مانندخواب و خيالي گذشت و ما هنوز درحسرت آن به سرمي بريم . نشرياتي كه توسط وزير دانشمند شما مجوزگرفته بودند به صورت فله اي به مذبح توقيف موقت برده شدندو نويسندگان آن به زندان.

عالي جناب؛ جهان ما اكنون قرن بيست ويكم را با سربلندي پشت سرمي گذارد و ما دركشاكش ابتداي ترين حقوق آدميان دركشاكش هستيم. آزادي نشر انديشه و بيان ابتداي ترين حقوق آدمي است و متاسفانه ما در ايران عزيز خود افرادي چون اكبرگنجي راداريم كه به خاطرورودبه حوزه ممنوعه قدرت درگوشه زندان درحال پوسيدن است. آيا اين مسئله موجب سرافكندگي براي تمام آنهايي نيست كه دلشان براي ايران و ايراني مي تپد؟

عالي جناب؛ در دوره شما و تحت رياست شما درشوراي انقلاب فرهنگي قانوني تصويب شد تا اينترنت فيلترگردد و باعرض تاسف جناب عالي از اين كارغيرقانوني پشتيباني كرديد. سخن بر لقمان حكيم آموختن ازبي خردي است ولي آيا برعالي جناب پوشيده بودكه شوراي انقلاب فرهنگي نمي تواندقانون تصويب كند؟ وبايستي طبق نص صريح قانون اساسي، قانون بايد فقط و فقط درمجلس شوراي اسلامي تصويب شود؛ لاغير. الان درحمايت قانوني كه برخلاف اصول صريح قانون اساسي تصويب شده است تمام سايتهاي سياسي و اجتماعي اپوزيسون قانوني هم بسته شده است. آيا شماكشوري را در دنيامي شناسيدكه تا اين حد و با اين صراحت سانسوررا قانوني وعلني به اجرا بگذارد و از آن حمايت كند؟ پس شعارزنده بادمخالف من چه شد؟ من به هيچ عنوان از مخالفان شما انتظارتحمل مخالف راندارم ولي از شماكه يك چهره شناخته شده بين المللي هستيد و واضع تئوري گفتگوي تمدنها؛ بعيد است كه ازقانوني حمايت كنيدكه به صراحت سانسورراقانوني مي كند.

بزرگمردا؛ خبري را روزنامه ها منتشركرده بودندكه ايران دربين نوزده كشورخاورميانه از نظر استفاده از اينترنت نوزدهم شد؛ يعني آخرين كشور. آيا اين مسئله براي كشوري چون ايران باسابقه درخشان تمدن هزاران ساله مايه سرافكندگي نيست؟ آيا دشمنان ما از اين مسئله سواستفاده نمي كنند؟ ما تا كي بايد تاوان سهل انگاري خود را بدهيم؟ آيا با بستن اينترنت جلوي نشرافكارگرفته مي شود؟ و يا فقط ما خودمان را فريب داده ايم؟ من مطمئنم كه جناب عالي به هيچ عنوان با سخن من مخالف نيستيد و كاملاً مستحضرهستيدكه در قرن بيست ويكم سانسور رسانه ها غير از تلف كردن وقت  و انرژي سانسوركننده هيچ فايده ديگري براي هيچ كس ندارد؛ پس چرا ما بايد يك راه خطا را صد باره طي كنيم و هرگز از سرگذشت گذشتگان خود عبرت نگيريم؟

عالي جناب؛ مي دانم من و امثال من هرگز نمي توانيم باهيچ كدام ازدولتمردان خود اينچنين به صراحت صحبت كنيم و تنها سعه صدرجناب عالي است كه مرا اين چنين به گفتن حقايق جسوركرده است ولي آيا خليفه دوم در پاسخ مردي كه مي خواست او را با شمشير راست كند نگفت : خدا را شكركه در ميان امت محمد مرداني پيدا مي شوندكه خليفه خود را باشمشير راست مي كنند. 

استادارجمند؛ حتماً شما اسم احمدكسروي را شنيده ايد؟ مطمئنم كه  انديشمندي مثل شما نه تنها اسم او را شنيده بلكه تمام كتابهاي او را هم خوانده است. ايشان كتابي دارند به اسم شيعيگري. در اين كتاب كسروي با دلايل مختلف سعي مي كند تا ثابت نمايدكه شيعه يك انديشه خرافي و من درآوردي در اسلام است و هيچ دليل و منطق تاريخي ازآن حمايت و پشتيباني نمي كند. من در اين چندكلمه مختصر در پي اثبات و يا نفي كتاب ايشان نيستم كه نه بضاعت علمي آن رادارم و نه شما احتياجي به دلايل من داريد؛ فقط  از شما و تمام انديشمندان جهان شيعه يك سوال دارم و اميدوارم اين سوال من خاطرهيچ كسي رانيازارد. كسروي درسال هزاروسيصدوبيست وچهاربه خاطراين كتاب خود ترور وكشته شد و اكنون نيزاين كتاب جزوكتابهاي ضاله وغيرقابل انتشاراست. سوال من از شما و از تمام انديشمندان اين است آيا با كشته شدن كسروي و حذف فيزيكي او انديشه اوهم حذف شده است؟ اگرنه پس چرا بعد از گذشت نزديك شصت سال هيچ كدام ازعلماي بزرگوارجهان تشيع به اين كتاب پاسخ نداده اند؟ آيا به صرف چشم پوشيدن ازمسئله اي آن مسئله حل مي گردد؟ و يا چون آتشي زيرخاكسترروزي سر برخواهدداشت؟ روزي كه ما ديگرهيچ راه فراري از پاسخگويي نداشته باشيم.

استادعزيز؛ همه آنهايي كه با انديشه سروكاردارند مي دانند اگر چه كسروي مورخي بي غرض وبي نظربود (صفتي كه دركمترمورخي هر دو يافت مي شود) ولي انديشه هاي او در مورد دين،  ادبيات و زندگي ناشي از يكسويه نگري بيش از اندازه اوبود. اومي خواست تمام مسايل دنيوي را از ديدگاه اخلاق و عقل صرف مورد بررسي قراردهد و به محض روبرو شدن با كوچكترين اشكالي ازنظراخلاقي وعقلي آن مسئله را كلاً رد مي كرد. شايد در بادي امر اين تنها راه بررسي جهان هستي باشد ولي اگر لمحه اي فكركنيم متوجه خواهيم شدكه بسيارمسائلي هستندكه در دايره تنگ عقل نمي گنجد. ما بايد با اين مسائل چكاركنيم؟ كسروي باقاطعيت همه آنهاردمي كرد. او هيچ موقع متوجه زيبايي يك داستان و يا يك شعرنشد. او در هر سال مراسم كتابسوزاني به راه مي انداخت وكتابهاي مولاناي روم، خواجه حافظ شيرازي و..رامي سوزاند. تاريخ خود به خودثابت كردكه آيا انديشه هاي كسروي ماندگارهستند يا شعرهاي استادغزل، سعدي.

سروربزرگوار، من هرگز در اين فرصت كوتاه در پي نقد انديشه هاي كسروي نيستم و معتقدم بهترين داور براي تمام مسائل تاريخ است و بس واين جناب تاريخ احتياجي به قضاوت من و امثال مرا ندارد. ولي فقط از شما به عنوان يك انديشمند جهان پرافتخارتشيع مي پرسم كه چرا ما به جاي بستن سايتهاي ضدديني بااستفاده ازاين فناوري نوين به نشرانديشه هاي پاك و زلال ائمه اطهارنمي پردازيم؟ آيا اين باعث تاسف عميق نيست كه دركشورماكه افتخارشيعه بودن را داراست اگركسي بخواهد در مورد تشيع تحقيق كند هيچ مرجع و منبعي مستدل ومستندي وجود ندارد؟ آيابهترنيست زيرنظريكي ازعلماي بزرگوارما سايتي راه اندازي شودكه تمام سائلين جواب بدون ترس ازتكفير و تحقيرسوالات خودرا در آن بيان كنند و جواب بگيرند؟ آيا سوالي وجودندارد و يا زبانم لال ما ازجواب سوالها عاجزيم؟ من مطمئنم كه هيچ كدام ازاين مسايل نيست. علماي طراز اول شيعه هرگز ازسوال نترسيدند وهرگز به خاطر سوال كسي را مرتد اعلام نكردند(نمونه شاخص وبي همتا امام همام، حضرت جعفرصادق مي باشدكه تمام ماها نيز افتخاردنبال روي از ايشان راداريم. ايشان با علماي اديان مختلف بحث و مباحثه كرده اندو تاريخ تمام اين بحث هاراثبت كرده است). و اكنون سوال من اين است آيا بستن سايت ها و انديشه ها درست تراست و يا پاسخ به آنها؟ پاسخ به سوال و برخوردتساهل آميز و تحمل مخالف يكي از افتخارات جهان پرافتخارتشيع است كه زيرشكنجه هم ازشنيدن وگفتن حرف حق غافل نبودند و ما بايد پيرو صديق آن بزرگان باشيم نه اينكه با اعمال و افكاري كه هيچ ربطي به آن بزرگان ندارد خداي نكرده چهره هميشه تابان آن بزرگواران رانيزمخدوش كنيم كه درصورت اين مسامحه هيچ جوايي نه به آن بزرگواران خواهيم داشت نه به آيندگان.   

سرورگرامي؛ سخن من درازترازآن شدكه خودم انتظارآن راداشتم و با گفتن بديهيات وقت گرانبهاي جناب عالي راگرفتم. بسيارعذرمي خواهم ولي چه كنم كه اين بديهيات اساسي ترين مشكل من و امثال من است و ما بايد براي اثبات اين بديهي ترن مسائل زندگي جنگ كنيم و زندان بكشيم و احتمالاً قتل عام شويم. من اميدوارم اكنون كه ازقدرت ظاهري دنيا دست شسته ايد و حتماً درگوشه كتابخانه اي به سرگرمي و دلمشغولي اصلي خودكه نوشتن وخواندن است مشغول هستيد به اين سوالات فكركنيد و اگراين چندجمله نالايق رالايق جواب مي دانيد به آنها جواب بدهيد. اميدوارم روزي برسدكه نه تنها دانشمندان مابلكه تمام مردم وتمام دولتمردان ماهم به آن درجه ازشعور و آگاهي برسندكه انديشه را باانديشه پاسخ دهند نه بازندان نه باسانسورنه باكشتن. شمادركنج خلوت كتابخانه تان دعاكنيد و ما از ته دل آمين مي گوييم.

 

 

 


برچسب‌ها: دوم خرداد خاتمي نازنين
[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 0:16 ] [ لطف اله شیرین زبان ]

آخرين فردي بود كه وارد كلاس شد،

و بهترين جمله را گفت؛

و همه تكرار كردند:

استاد خسته نباشيد.

*

در بياباني چنين نمناك وچنين ظلماني خورشيد؟

يك نفر هيمه آورد،

يك نفر سنگ چخماق؛

چه كسي مي خواهد كاغذي شود براي آشتي هيمه و چخماق؟

*

پشت در دادسرا،

گله آدم؛

اتاق آبستن آدم است

و مدام زايمان مي كند.

و ما همچنان پشت در قنديل وار ايستاده ايم.

*

شهر دوشمن الينه توشيدير

مردم هامسي اياغ توتوب قاچيديلار؛

او قشقيريدي: من بو شهري بوشدامياجيام.

ديديلر: عجب غيرتدي آدامدي،

ديدي: منيم ايكي قازان چاخيرم باغدادي قورخورام دوشمن الينه توشه.

*

بازار مكاره پر از مشتري بود،

چون كالايي براي عرضه نداشت،

پدرش را فروخت.

*

مربي شنا بود،

در حوضچه اكنون غرق شد.


برچسب‌ها: شعر فرانو اکبر اکسیر
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 7:56 ] [ لطف اله شیرین زبان ]

شعر فرانو

ام ار آي شدم

نوار مغزي گرفتند

متخصص مغز و اعصاب گفت: متاسفانه مرگ مغزي شده است

همه گريستند غير از زنم

او با تعجب پرسيد: مگر اين مغز هم داشت؟

همه حرفش را تصديق كردند

راستي اگر مغز داشت ازدواج مي كرد؟

همه به جاي گورستان رفتند دانشكده فلسفه.


برچسب‌ها: شعر فرانو اکبر اکسیر
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:48 ] [ لطف اله شیرین زبان ]

تقدیم به روح مادر نازنین و از دست رفته ام که با رفتنش تمام زندگی مرا به آتش کشید و مرا برای همیشه خاکسترنشین عشق نمود و تقدیم به تمام مادرانی که خود در آتش رنج و حرمان سوختند تا فرزندان شان در روشنایی وجودشان گرمی و حرارت گیرند.

 

 

مرگ عشق

زن در روی تخت بیمارستان به شدت زجر می کشید و درد بسیار شدیدی تمام استخوان و اعضای وجودش را درمی نوردید. پوست بدن او یکسره در آتش سوخته بود و هر دو  پایش را به علت سوختگی شدید درجه چهار بریده بودند پاهای او در اثر سوختگی زغالی شده بودند و پزشکان چاره ای غیر از قطع آنها نیافته بودند.

آمپول مرفین او را به رویای شیرینی برده بود. یک روز دل انگیز بهاری بود و او در اتاق خواب از خستگی کار روزانه می خواست چرتی بزند و پسر کوچک  کف پاهای او را که اکنون وجود نداشتند قلقلک می داد و از ته دل می خندید. قلقلک و خنده پسر کوچک دلنشین و فرحبخش بود و تمام خستگی کار او را از تنش می زودد و رویای او با احساس قلقلک و شنیدن چهچهه کودکش سنگین تر و شیرین ترمی شد ولی درد دوباره برگشته بود و کف پاهای که وجود نداشت به شدت خارش داشت و نمی گذاشت به خواب عمیق فرو برود.

خواست لبخندی بزند ولی تمام پوست صورتی که سوخته بود چروک خورد و او از شدت درد از رویا بیرون آمد.

ماموری در بالای سرش ایستاده بود: خانم شما بیدارید؟

زن با تنها چشمی که داشت مامور را به صورت بسیار مبهمی می دید. مامور تکرار کرد: خانم شما بیدارید؟

زن به شدت وحشت کرده بود آیا این مامور آمده بود تا پسر کوچک او را آزار دهد: من فقط یک سوال می کنم و می روم. چه کسی شما را سوزاند؟

زن با اشاره چشم و ابرو خواست پاسخ دهد اما تمام عضلات صورتش سوخته بود و او از تکان دادن آنها عاجز بود.

مامور درست به اندازه پسرش سن داشت و مانند او خط باریکی ریش گذاشته بود زن با دیدن چهره او لبخندی زد؛ اگر پسرش اینجا بود او هیچ دردی را احساس نمی کرد. سوال مامور نمی گذاشت رویا برگردد و سوالات ماموربدتر از درد او را رنج می داد.

: من مامور دادستان هستم و فقط می خواهم بدانم چه کسی شما را آتش زده است فقط یک کلمه پاسخ دهید و بعد من می روم.

زن از ته دل می خواست جواب بدهد ولی تارهای صوتی او در آتش سوخته بود و او به سختی نفس می کشید و به هیچ عنوان قادر به پاسخگویی نبود ولی از ته دل نفسی کشید و گفت: هیچکس.

زن پرستارگوش خود را به لب او نزدیک کرده بود، او پاسخ زن را شنید و تکرار کرد: هیچکس.

مامور دوباره با سماجت گفت: خانم ما می دانیم چه کسی شما را اینگونه در آتش سوزانده است. این انکار شما به هیچ عنوان معنی ندارد. او یک حیوان به تمام معنی است اگر شما پاسخ بدهید ما بلافاصله او را دستگیر و مجازات خواهیم کرد؛ نگذارید آن حیوان انسان نما آزادانه در جامعه بگردد و کس دیگری را هم مورد اذیت و آزار قرار دهد.

زن تنها چشم خود را بسته بود و سعی می کرد حرفهای مامور را نشنود ولی حرفهای او در گوشش طنین می انداخت و چندین و چندین بار در گنبد سرش تکرار می گشت. حیوان انسان نما. او از شنیدن این حرف احساس کرد که گریه می کند ولی غدد اشکی چشمش آسیب دیده بود و هیچ اشکی برای افشاندن وجود نداشت. حتی عضلات صورتش تکان هم نخوردند چون تمام عضلاتش سوخته بودند.

پرستار گفت: زن بسیار سرسختی است. من بعید می دانم به سوالات شما جواب بدهد.

مامور گفت: ما تقریباً مطمئنيم که پسرش او را آتش زده است ولی به اعتراف او هم نیاز داریم.

پرستار گفت: من سالیان بسيارزیادی است که دراین بیمارستان کار می کنم ولی اولین بار است که سوختگی با این شدت و وسعت می بینم و این زن درد را به خوبی تحمل می کند ولی هیچ شکوه و ناله ای هم نمی کند.

مامور گفت: امیدی هست زنده بماند؟

زن انگشت روی بینی خود گذاشت و او را دعوت به سکوت کرد و با اشاره ابرو گفت: نه.

زن در رویای دوری فرو رفته بود رویای که هر لحظه کابوسی لحظات شیرین آن را می آشفت و از ادامه آن جلوگیری می کرد. او دختر کوچکی و یتیمی در روستای دوری بود که هر روز صبح زود قبل از طلوع عروس صبحگاهی گوسفندان زیادی را به چراگاه می برد. وقتی که گوسفندان در علفزار مشغول چریدن بودند نغمه شاد او در کوهها طنین انداز می شد و تمام چوپانان اطراف با شنیدن ترانه او شاد می گشتند.

درد این بار جانکاه تر از قبل برگشته بود و بر جان او شلاق می کشید و او را از ادامه رویا باز می داشت ولی او بدون توجه به درد جانگداز سعی می کرد خط رویا را تعقیب کند. اینبار خود را در رخت عروسی می دید، او با یک مرد شهری ازدواج می کرد؛ مردی که از او بیست سال بزرگتر بود ولی به او قول طلا و جواهرات بسیار زیادی داده بود همه دختران ده با حسرت به او نگاه می کردند و او دوباره کودکانه و شاد از ته دل می خندید. عمویش از طرف او که پدر و مادری نداشت وکیل شده بود تا او را به عقد مرد شهری دربیاورد.

پرستار گفت: بهتر است بازجویی را تمام کنید، او مطمئناً حرف نمی زند.

مامور ساکت و آرام وسائل خود را جمع کرد و رفت. پرستار به روی زن خم شد: آماده ای ببرمت حمام و پانسمانت را عوض کنم.

درد تمام اندامهای او را درمی نوردید ولی به علت سوختگی عضلات، هیچ گوشه ای از بدنش تکان نمی خورد. فقط عضلات کوچکی که از آتش بی امان سالم مانده بود لرزش متناوبی داشتند. پرستار به خوبی درد شدید او را احساس می کرد: آمپولت را بزنم.

او منتظر جوابی که هرگز از دولب خاموش زن شنیده نمی شد نماند و آمپول مرفین را آماده و تزریق کرد. زن چشم خود را از شدت درد و رنج بسته بود ولی کم کم درد می رفت و رویای کودکانه و دور برمی گشت.

زن پرستار برانکاردی آورد و روی آن ملافه ای استریل و ضدعفونی کشید. او به زن که بدون هیچ پوششی در تخت دراز کشیده بود کمک کرد تا روی برانکارد بیاید و ملافه استریل دیگری روی او کشید. برانکارد به طرف وان حمام که پراز آب ولرم و بتادین بود به راه افتاده بود. پرستار، زن را درون وان پر از آب ولرم و بتادین گذاشت.

تمام درد و رنج رفته بود و او درون رودخانه روستایشان با شیطنت شنا می کرد. پرندگان نغمه خوان آواز تازه خود را تمرین می کردند و گلها با کرشمه به نغمه آنها جواب می دادند و دختر با لذت خود را می شست.

رویا او را به خانه رویایي اش در شهر برده بود که یک اتاق چهل متری در داخل یک مجتمع مسکونی بود ولی هرچه بود مال خودشان بود و او همراه شوهرش داخل آن زندگی می کرد. شوهرش فقط دو ماه با او خوب بود و بعد از آن ماهیت خود را نشان داد او معتاد بود و هر روز رفقای خود را به خانه می آورد و با آنها بساط تریاک را می گسترد و زن در سرمای سیاه زمستان تنها اتاقی را که داشتند به آنها واگذار می کرد و خود در داخل حیاط و زیر برف و باران اشک می ربخت.

به زودی تهوع و استفراغ دیوانه کننده ای به سراغش آمد و همراه آن کتکهای شوهرش. او به زودی فهمید که مادر خواهد شد ولی در زیر کتک و هیچ یاوری هم نداشت.

پرستاراو را از داخل وان بیرون آورده بود و روی برانکارد گذاشته بود و به بدنش پماد سیلورسولفادیازین می مالید. او فقط در قسمت کوچکی از اندامش سردی پماد را احساس می کرد. عصبهای بقیه بدنش در اثر سوخنگی از بین رفته بود و او سردی پماد را احساس نمی کرد.

زن پرستار در گوش او زمزمه می کرد: چرا کسی که با تو اینکار را کرده است معرفی نمی کنی پلیس می داند چه کسی تو را آتش زده است ولی می خواهد از زبان تو بشنود. اگر تو اسم او را به زبان بیاوری پلیس او را به سزای عملش خواهد رساند.

زمزمه زن پرستار در گوش او چون نسیمی در کوه می پیچید و زن  بدون اعتنا به زمزمه او در افکار خود بود، زمزمه پرستارادامه داشت: پلیس می داند که بنزین را چه کسی خریده است و همسایگان آن مرد را هنگام خروج از آپارتمان دیده اند. من نمی دانم چرا تو در مقابل پلیس از او دفاع می کنی؟

زن لبخند شیرینی می زد. پسر کوچکش تنها امید و تکیه گاه او در هنگامه بلا بود. شوهرش به جرم حمل پانزده کیلو تریاک به زندان محکوم شده بود. پسر کوچک تمام تنهایی او را پر کرده بود و به او آرامش و لذت می داد. شوهرش را ماموران در هنگام برگشتن از مرز دستگیر کرده بودند و همراه او پانزده کیلو تریاک. او به پانزده سال زندان محکوم شده بود و زن تنها و بدون یاور در شهر رها شده بود.

او به امید آزاد شدن شوهرش در خانه او مانده بود و با لباسشویی و کارگری خانه همسایگان گذران امور می کرد و در شهری که هیچ آشنایی نداشت فقط پسر کوچکش به او امید می داد. زنان همسایه دلشان به حال او می سوخت و لباس کهنه خود را برای پوشیدن به او می دادند  و او با لذت تمام کارهای منزل آنها را انجام می داد.

پسر کوچک در زیر دست و پا می لولید و بزرگ می شد. او کم کم و به تدریج بزرگ می شد ولی در نظر مادرش که شاهد رشد و نمو نهال کوچکش بود انگار ثانیه ای از ابدیت بود و او وقتی چشم باز کرد پسر کوچک جوان برومندی شده بود و او پیرزن فرتوتی بیش نبود.

شوهرش بعد از ده سال حبس عفو گرفته و از زندان آزاد گشته بود و این به جای اینکه زن را خوشحال کند غم دیگری بر غمهایش افزوده بود چرا که شوهر او دیگر به کل از دست رفته بود و فقط در گوشه ای چون عنکبوت پیر و درمانده ای چمباتمه می زد و تریاک می کشید و خرج تریاک او هم با زن بود.

شوهر که در روز حتی نای تکان خوردن نداشت به دور از چشم زن، پسر کوچک را برای خرید و فروش مواد می فرستاد و کم کم پسر نوجوان با تمام دوستان غلط انداز مرد آشنا شد و او نیز لذت دود و دم را چشید و به یکباره از درس و مدرسه برید و در گوشه خانه همراه پدرش با دود تریاک مشغول شد. پدر نیز از خداخواسته او را با تمام چم و خم خریدوفروش مواد آشنا کرد و پسر هنوز نشکفته در زیر رگبار مواد به یکباره پرپر شد و برای همیشه از ساقه شکست و به زمین خم شد. پدر یک شب در اثر زیاده روی در مواد سنکوپ کرد و دار فانی را وداع گفت و زن دوباره ماند با کودکی که این بار آن کودک معصوم قبلی نبود بلکه یک معتاد تمام عیار بود.  

اشک از چشمان زن سرازیر شده بود و یا او اینگونه احساس می کرد چرا که در اثر جراحت آتش مجرای اشکی چشم چپش سوخته بود و چشم راستش به کل نابینا شده بود.

او وقتی به خود آمد که کودک دیروزی و جوان امروزی معتاد تزریقی شده بود و دیگر به کل شرم و حیا را به یکسو نهاده بود و در جلوی چشم او تریاک مصرف می کرد و آمپول مخدر تزریق می کرد.

زن با درد و رنج شاهد ذوب شدن و ازبین رفتن تنها ثمره زندگیش بود جوان کاکل زری به پیرمرد مافنگی و مردنی تبدیل شده بود که هیچ علاج و درمانی برایش قابل تصور نبود.

سرطان اعتیاد تمام رگ و ریشه جوان را سوزاند و همراه سوختن او زن نیز ذره ذره آب می شد و از بین می رفت. تمام جهیزیه ناچیز او و لوازم خانه به تدریج ناپدید می شد و صرف دود و دم جوانک می شد و زن یک روز که خسته از کار روزانه برگشته بود تنها فرش رنگ و رو رفته ای را در زیر پایشان بود ندید و دانست که دیگر هیچ چیزی در منزل ندارد.

خسته و ملول در گوشه ای نشسته بود که پسرکش برگشت. داغان تر از همیشه و پاتیل و خراب تر از قبل. زن سعی کرد اخم کند و از اینکه او تمام اثاثیه خانه را فروخته است تشری به او بزند ولی چکار می توانست با این دل دیوانه بکند که هنوز در بند آن محبت ازلی و ابدی گرفتار بود ودلش به یک گلخنده کودکش شاد می شد.

پسر اخم کرده بود و در گوشه ای نشسته بود زن سعی کرد باز هم لبخند بزند: نهار خورده ای؟

پسر با تمسخر نگاهش می کرد در خانه حتی کف دستی نان خشک پیدا نمی شد و زن از نهار صحبت می کرد. آیا خود زن نهار و یا حتی صبحانه خورده بود؟ پسر به این چیزها فکر نمی کرد و تنها چیزی که ذهنش را پر کرده بود نشئه مخدر بود. تنها چیزی که به او شادی می داد سرنگی بود که پر از مواد مخدر به بدنش وارد می شد و خون آلود بیرون می آمد.

: ما باید این خانه را بفروشیم.

زن احساس نمود که گوشش عوضی می شنود: این خانه را بفروشیم؟ برای چه؟ آنوقت کجا زندگی کنیم؟

پسر پوزخندی زد و گفت: دیگران کجا زندگی می کنند ما هم همانجا؟

زن اشک به چشمش آمد: من می خواهم عروسی تو را در همین خانه بگیرم این تنها دارایی ما، در این دنیاست.

پسرک از خشم سرخ شده بود: برو ببین دیگر پدر و مادر ها برای پسرشان چه کارهای که نمی کنند؛ ماشین آخرین مدل، خانه ویلایی؛ پول توجیبی. آنوقت تو این یک وجب خانه را از من مضایقه می کنی؟

زن به تمامی در هم شکسته بود. حق با پسرش بود او در حق تنها پسرش نتوانسته بود به خوبی مادری کند. پسرک تمام نداریهای او را به بدترین شکلی به رخش می کشید: من اگر بدانم که با پول این خانه تو به سروسامانی می رسی بلافاصله این خانه را می فروشم .

حرف زن در دهانش ناتمام ماند. باران مشت و لگد بر سرورویش می بارید: تو...تو...پیرزن بدبخت می خواهی بگویی که من عرضه ندارم .....

زبان پسرک می گرفت و فحش در گلویش گره می خورد و بیرون نمی آمد. زن چون نخل خرمای که از کمر شکسته باشد دوتا شده بود. پسرک موی او را دستش گرفته بود بر روی زمین می کشید. پسرک بعد ازمدتی اتاق را ترک کرد و زن شکسته و زخم خورده برجاماند.     

چارقد زن برای اولین بار روی سرش نبود و موی یکسره سفیدش روی صورتش  یله شده بود. او از ته دل مویه می کرد و به هر که مسبب اعتیاد بود از ته دل نفرین می کرد. وقتی که خسته شد روی مقوايی که تنها پوشش خانه بود به خواب ملایمی فرو رفت خوابی که ثانیه ای بیش دوام نداشت ولی در همان ثانیه اول او پسرش را دید که لباس دامادی بر تن کرده است و عروسش به روی او می خندد. شکستن شیشه ای او را به خود آورد دستی ماده بدبوی را از شیشه پنجره به داخل می ریخت. زن خواب آلود و وحشت زده به این صحنه خیره شده بود او فقط آستین کت مردی را می دید که در حال پاشیدن ماده بدبو به داخل اتاق است. آیا این دست پسرش بود؟

شیشه ماده بدبو به داخل اتاق افتاد و همراه آن شعله آتشی که تمام اتاق و او را در هم پوشاند ومتعاقب آن قهقهه دردآلود جوانی را شنید که از خانه دور می شد؛ صدا شباهت بسیار دوری به صدای پسرک از دست رفته اش داشت.

شعله آتش کم کم تمام اتاق و او را در برمی گرفت. با خستگی یک عمر از جا برخاست و به طرف در اتاق رفت او هیچ علاقه ای به نجات خود نداشت. در اتاق از بیرون قفل شده بود. خسته، پکیده خم شد و خود را به شعله های سیال آتش سپرد.

زن پرستار روی او خم شده بود: تو چرا چیزی نمی خوری نهارت روی میز مانده است. کمکت کنم کمی سوپ بخوری؟

زن صدای او را چون زمزمه ای در دل صحرای دور می شنید، زمزمه فرو خورده و درهم شکسته ای که در دل صحاری دور درهم می شکست و راه به جایی نمی برد.

: تو صبحانه هم نخورده ای. چرا خودت را شکنجه می کنی؟ آیا نمی خواهی من کمکت کنم؟

زن در رویای بسیار دوردستی زندگی می کرد رویایی بسیار شیرین و لذت بخشی که او را از تمام نیازهایش مستغنی می کرد. او در این رویا نه به آب نیاز داشت نه به غذا.

زن پرستار قاشقی پر از سوپ کرده بود و به دهان او نزدیک کرده بود: مامور دادستان دوباره آمده بود و می خواست جواب سوالش را از تو بگیرد. به او بگو چه کسی تو را اینگونه سوزانده است چرا می خواهی به کسی که اینگونه تو را در آتش سوزانده است کمک کنی؟

قاشق پر از سوپ مدتها در کنار لب زن ماند بدون اینکه او دهان خود را برای خوردن و حرف زدن باز کند. دست پرستار خسته شد و او سوپ را دوباره به داخل ظرف برگرداند.

پرده های حواس زن کم کم فرو می افتادند و او دیگر زمزمه های پرستار را نمی شنید. رویاها نیز او را ترک می کردند و دورتر و دورتر می شدند و به جای آن سیاهی یکدستی سرتاسر وجودش را درمی نوردید و او درون زورقی همراه با تاریکی به درون ظلمات سفر می کرد. زن به پایان سفر پراندوه خود نزدیک می شد.

 


برچسب‌ها: مادر مرگ عشق روز مادر
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:10 ] [ لطف اله شیرین زبان ]

قوالي را به شلاق محكوم كردند

يك دو سه،

چه كسي مي خواهد به بهشت برود

اولين شلاق را كسي بزند كه روحش را به شيطان فروخته باشد.
برچسب‌ها: فرانو شعر
[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 9:17 ] [ لطف اله شیرین زبان ]

توضيح واضحات:

*اين ترهاتي كه مي نويسم هر نامي ممكن است داشته باشد. شعر، معر، اباطيل، چرنديات و خلاصه هر چه شما بپسنديد.

*. كار من نوشتن است و كار منتقد مشخص كردن سبك و نوع نوشته؛ اين شما و اينهم نوشته هاي من؛ خواستيد بخوانيد نخواستيد آتش بزنيد و از رويش بپريد.

*اين سبك نوشتن را اولين بار در كتاب هاي استاد عزيزم جناب اكبر اكسير ديدم و همه را كيلويي تقديم مي كنم به ايشان. اميدوارم جسارت مرا در ادامه روي از خودشان ببخشند.

 

ديشب هيات داواران سويد در خانه من بودند

گفتند استاد نوبل امسال به شما رسيد

چه مي فرماييد؟

اخمي كردم و گفتم

چه دير مرا كشف كرديد

نمي خواهم

گفتند مي خواهي سارتر شوي؟

وقتي چشم باز كردم عيد كريسمس بود و بابا نويل

نه نوبل.

گفتم

بخشكي شانس

خواب هم خواب هاي قديمي.

*

اين روزها سكه يكصدتوماني چه ناياب شده است؛

مقابل دست شويي عمومي ايستاده ام

و صف شلوغ.

*

هرشب كابوس كتاب هايي كه

در كتابخانه ام جيغ مي كشند خواب مرا آشفته مي كنند.

تن همه كتاب ها از وشگون سياه و كبود شده است.

كتاب ها هوو زنم هستند

و او از هوو متنفر.

*

خواستند نويسنده ها را بكشند،

طناب كم آمد.

گفتند بياييد چاپخانه ها را ببنديم،

پلمپ به اندازه كافي نبود.

و در آخر خواننده ها را كشتند

اين به صرفه ترين بود.

*

شاعر كم حافظه را شكنجه دادند

قلم و كاغذش را دزد برد

كبوتران شعر بر ذهن و روحش تخم مي گذاشت و

او دايم فراموش مي كرد

كه الان چه زماني است.

*

كتابي كه خواننده نداشت

خودش را به آب شست

و فردا روزنامه ها تيتر زدند

خودكشي كتاب.

 


برچسب‌ها: شعر فرانو
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:16 ] [ لطف اله شیرین زبان ]

مدير كل،

با پاترول چهار در اداره، در كنار دريا، با خانواده، كباب بود و گردش

چرا جمله ها فعل قبول نمي كنند.

روي در ماشين نوشته بود

استفاده شخصي ممنوع؛

است يا نيست؛ هملت عزيز مسئله همان بود گه گفتي.

*

خواهرم سرطان پستان داشت

ما دور او جمع شده بوديم و برادرم داروي جديدي براي خواهر در اينترنت مي گشت.

اينترنت طيب شده بود و طاهر؛ تابلوي ايست داد

مشترك گرامي دسترسي به اين سايت ممكن نيست.

*

بهار آزادي بود كه به زندان رفتيم

پشت ميله ها ما را از خرقه جهان تهي كردند

و پيوستيم به ابديت؛

جرم ما اين بود

فرياد زده بوديم

زنده باد آزادي.

*

سرباز جواني را به اجبار به اجباري مي بردند؛

و او ناراحت و تولب بود.

هم قطارش گفت: پرونده ات چيزي كم دارد

و با دست اشار كرد روي پرونده خود

مهر قرمز.

سرباز رفت و پرونده با مهر قرمز ممهور شد.

حالا او مي خنديد؛

روي مهر نوشته بود

فراري، شش ماه اضافه خدمت.

*

جايزه سال را به الف دادند

نگرفت.

به ب دادند

پس داد.

به جيم پيشنهاد كردند

شانه اي بالا انداخت و رد شد.

وقتي حروف الفبا تمام شد

جايزه را دادند به خود خودشان.

مگر خودشان بد مي خوردند؟

*

وقتي جايزه را نگرفت

فيلم مجلس خصوصي اش را در اينترنت پخش كردند.

دوستانش گفتند: فتوشاپه.

خودش گفت:

اين منم زني تنها در آستانه فصلي سرد.

*

دختر وقتي عروس مي شد ابرويش را برمي داشت؛

و حالا پسرها.

مي پرسم: شما زنيد؟

اخم مي كني: وا، چه بي ادب.

پسرها هم پسرهاي قديم.

 

 


برچسب‌ها: فرانو
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 16:22 ] [ لطف اله شیرین زبان ]

ام ار آي شدم

نوار مغزي گرفتند

متخصص مغز و اعصاب گفت: متاسفانه مرگ مغزي شده است

همه گريستند غير از زنم

او با تعجب پرسيد: مگر اين مغز هم داشت؟

همه حرفش را تصديق كردند

راستي اگر مغز داشت ازدواج مي كرد؟

همه به جاي گورستان رفتند دانشكده فلسفه.

*

آشپزخانه ما اجاق گاز فردار دارد

و يخچال سايد باي سايد

در كتابخانه ما تمام كتاب هاي آشپزي وجود دارد

اعجاز خوراكي ها و راه دل

همه را زنم خوانده است

او دوساعت به تلويزيون نگاه مي كند

و هي از برنامه آشپزي نت برمي دارد

نهار برادر خانمم با خانواده مهمان ما هستند و من راهي سوپر ماركت

امروز بايد چهار تا بيشتر از هرروز كنسرو مرغ بگيرم

برادر خانم من يك زن و دو بچه دارد

*

عجله داشتم

تاكسي ها با سرعت مي گذشتند

داد زدم آزادي؛ آزادي؛ آزادي

و ناگهان مرا دستگير كردند

گفتم جرم من چيست جناب؟

گفتند: مي خواستي از انقلاب به آزادي برسي

 *

 

 

پدرم با تحكم فرياد مي زند:

گوساله؛

مواظب باش دعوا نكني حوصله دعوا و پاسبان را ندارم

زنم داد مي زند:

هي؛

آمدني چند كيلو ميوه هم بخر

پسرم مي گويد:

اين هم پدره؟

پدر بابك يك پرايد برايش خريده

من فكر مي كنم

اسمي كه مادرم روي من گذاشت چه بود:

گوساله؛

نه خدايا هي؛

شايد هم اين

*

دكتر گفت

نمك نخور فشار خونت بالاست

و حالا شعرهايم

همه مي گويند

بي نمك شده است.

*

وقتي مردم چهارشنبه سوري بود

كتاب هاي مرا داخل باغچه آتش زدند

و از روي آن پريدند

سرخي تو از من زردي من از تو.

*

منتقدي پرسيد

نوشته هاي تو به دردي هم مي خورد؟

قصاب محله مان گفت

چرا كه نه؛

من تمام گوشت ها و استخوان هاي مشتريان را

درون آنها مي پيچم.

*

ديشب در ميدان خاتم النبين غوغايي بود

حافظ از شيراز،

عطار از نيشاپور،

نظامي از گنجه،

و فردوسي از طوس؛

براي خواستگاري مجسمه مادر آمده بودند.

فيثاغورث پيش مادر آن بالا نشسته بود

و نرخ مهريه را با نوسانات قيمت جهاني طلا سكه مي زد

به منهم گفتند

برو ته صف

 

 

 


برچسب‌ها: فرانو شعر
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:18 ] [ لطف اله شیرین زبان ]

كار ضروري براي دوستم پيش آمده است به دوست چشم پزشكم زنگ مي زنم. بعد از چند بار تماس گوشي را برنمي دارد ناچار به چشم پزشك ديگري زنگ مي زنم. بعد از چهل و هشت ساعت دوستم اس ام اس مي دهد: زنگ زده بودي؛ كاري داشتي استاد؟

من هم در جوابش اس ام اس مي دهم: پ ن په؛ رستم دستان با تير دوگز چشم اسفنديار را كور كرده بود و او به عنوان آخرين آرزوي قلبي خواست آهنگ باباكرم را گوش كند و من مجبور شدم به شما زنگ بزنم آخر آهنگ پيشواز شما بابا كرمه و گوشي من هم اين آهنگ را نداشت.

روزنامه شاپرك

 


برچسب‌ها: پ نه په
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:54 ] [ لطف اله شیرین زبان ]

روزنامه شاپرك

صحنه اول:

صبح اول وقت با صداي زنگ تلفن از خواب بيدار مي شوم. چون عصر ساعت يك به اداره مي رفتم تا شش صبح در حال مطالعه و نوشتن بودم

خواب آلود مي گويم: بفرماييد.

رييس امور اداري مان است: ببخشيد مزاحم تان مي شوم؛ از كلانتري چهارده شما را مي خواهند سري به آنجا بزنيد.

شنيدن اسم كلانتري به تنهايي كافي است تا خواب از سرم بپرد. مي پرسم: مي داني براي چه؟

مي گويد: انگار شاهد قضيه اي بوده اي مي خواهند بروي براي شهادت.

از ساعت ده تا يك در كلانتري هستم. دعوا و جنگ اعصاب همه را كلافه و بي رمق كرده است صحبت فقط پول است و پول. بالاخره مامور پرونده مرا مي خواهد: دوشنبه هفته پيش يك نفر سوار بر پرايد با دو خانم تصادف كرده و گريخته است شما آن فرد را مي شناسيد؟

يكي از درگيري هاي بد ما در بيمارستان همين مصدوماني هستند كه راننده متخلف از صحنه گريخته است. به ياد همكار نازنين و بي آزار خودم مي افتم كه چندين سال پيش راننده از خدا بي خبري در راه تهران اردبيل او را زير گرفت و فرار كرد. مرد بسيار آرام و ساكتي بود ما چندين روز تمام گرفتار بوديم تا جسدش را تحويل بگيريم و دفن كنيم.

اگر راننده چندين ساعت مي ماند و بيمه خود را مي داد با پول ديه آن مرحوم، خانواده اش مي توانستند مراسمش را بهتر و آبرومند تربرگزار كنند؛ بنده خدا آدم ثروتمندي نبود. به خودم مي گويم اين راننده ها شب با عذاب وجدان خود چه مي كنند؟ چگونه مي توانند بخوابند وقتي كه با چند ساعت وفت مي توانستند گوشه اي از درد و رنج مصدومي را كه خودشان سبب درد و رنج شان شده اند التيام ببخشند؟

بعد از چند دقيقه يادم مي آيد كه من در روز دوشنبه و موقع حادثه در ماموريت تهران بودم. همين را به افسر مي گويم و قضيه منتفي مي شود.

با سري كه از شدت ناراحتي گيج گيج است و با حالي درب و داغان به اداره مي روم.

صحنه دوم:

دوست عزيزم جناب دكتر ناصر مويد نيا فوق تخصص ريه به ديدنم آمده. از ديدنش خوشحال مي شوم سال هاست كه با هم آشنا هستيم و هرموقع گذرش به به بيمارستان علوي مي افتد حتماً به من سري مي زند.

در حين به خدمه تازه كارمان اشاره مي كند ومي گويد: اين آقا اينجا كار مي كند؟

مي گويم: اره؛ آدم بسيار تودار و كم حرفي است. چندين ماه پيش از تهران به همين اداره ما منتقل شده است و گاه گداري مي بينمش و گاهي هم با هم شيفت مي دهيم. مي پرسم: براي چه مي پرسي؟

مي گويد: پسر پانزده ساله اي دارد كه به بيماري نادر قلبي ريوي دچار است خيلي بيماري اش نادره و من با همين تشخيص به تهران فرستادمش آنجا هم تشخيص مرا تاييد كردند. يا بايد همزمان قلب و ريه اش عوض بشود يا روزي دو قرص بخورد كه قيمت هر دانه قرص هشتصد هزار تومانه.

مي گويم: يعني روزي يك ميليون و ششصد هزار تومان پول دو عدد قرص؟

مي گويد: بله دقيقاً.

سرم دوباره در حال گيج خوردن است.

صحنه سوم:

فقط نيم ساعت به پايان كارم مانده است كه صابر مي آيد. از دوستان بسيار قديمي و صميمي من است. پسر بسيار ساكت و مودبي دارد كه در مدرسه تيزهوشان درس مي خواند و سال پيش به علت تومور مغزي در تهران عمل شده است.

مي گويم: حال پسر عزيز ما خوبه؟

مي گويد: الان چشمش تار مي بينه، گفتم يك چشم پزشك خوب معرفي كن ببرم پيشش.

به چند نفر زنگ مي زنم يا پايتختند يا در دسترس نيستند. بالاخره از يك چشم پزشك وقت مي گيرم و صابر را روانه مي كنم. حين خداحافظي مي گويم: الان كجا درس مي خواند؟

مي گويد: يك ساله به مدرسه نمي رود.

وقتي صابر مي رود تازه به يادم مي افتد كه احتمالاً تاري ديد پسرش ناشي از عوارش عمل جراحي مغزي است و ممكن است هيچ ارتباطي به چشم نداشته باشد.

چنان داغ كرده ام كه سرپايم در حال گر گرفتن و سوختن است.

صحنه چهارم:

ديگر چيزي به پايان وقت اداره نمانده است و من احساس مي كنم كه اين روز بختكي و نحس در حال اتمامه كه تلفن اداره زنگ مي زند: حال پدر خرابه مي آرمش بيمارستان.

پدر رييس حسابداري ما چندين ساله كه بزرگي پروستات دارد و گاهي تپش قلب شديدي هم عارضش مي شود و فشارخونش به زير سه و چهار افت مي كند.

پيرمرد بسيار آرام و محترميه كه ارادت عجيبي به صاحب اين قلم پيدا كرده است و فكر مي كند كه علي آباد هم براي خود دهي است.

تا ساعت ده شب بربالاي سر بيمار مي مانم؛ سرم، آمپول هاي اختصاصي اش را مي زنم و وقتي كمي بهتر مي شود از اداره بيرون مي آيم.

با خوب شدن حال پيرمرد فكر مي كنم كه اين شغل شريف ما غير از درد و بدبختي، گاهي با خود تسكين و آرامش هم مي آورد. سرم را كه از شدت تب گر گرفته و مي سوزد زير آب سرد مي گيرم تا كمي از التهابات درونم كاسته شود.

انگار اين روز پر از نكبت و التهاب در حال خداحافظي است. و وقتي سرم را با حوله اي خشك مي كنم مي بينم اين بار مويل كه هميشه به خاطر عدم مزاحمت براي ديگري روي سايلنته در حال زنگ خوردنه و بي شك حامل  يك خبر شوم ديگري است كه بايد خودم را براي شنيدنش آماده كنم.

 


برچسب‌ها: پرستاری بیمارستان
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:53 ] [ لطف اله شیرین زبان ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من لطف اله شیرین زبان متولد1345دارای دو فرزند به نامهای نیلوفر و محمدحسین می باشم. دارای مدرک کارشناس پرستاری از دانشگاه شهیدبهشتی تهران. شش کتاب مجموعه داستان و یک رمان تاکنون چاپ کرده ام و دو کتاب هم پشت مجوز دارم.بیش از 500مقاله و داستان از من تاکنون در نشریات سراسری و محلی چاپ شده است. علاقه دارم با نویسندگان و شاعران استان آشنا شوم و اگر کمکی از دستم برآید در خدمتشان باشم.
شماره تماس:09141533698
اسم کتابها:
1.حکایات کهن
2.ازعشق و جنون
3.پوستین گرگ
4.داستان مقداد
5.بخوریم و بکوبیم
6.ودیگرهیچ
7.موسرخه
کتابهای دردست انتشار
1.عشقولانه پهلوان اکبر
2.حکایات ازیادرفته
امکانات وب
 تـــــراوشـــــات مـــــــجــاز ذهــنــم

کد لوگوی من