تبليغاتX
از عشق و جنون
از عشق و جنون
حرفهای برای نگفتن
سيب زميني پهلوان

مرد با تحسر و ناراحتي به انبار سيب زمينيها خيره شده بود. آب به داخل انبار نفوذ كرده بود و همه سيب زمينيها را خراب نموده بود، همه آنها جوانه زده بودند. او بايد چند نفر كارگر اجير مي نمود و آنها را بيرون مي ريخت.

صداي گفت: آقا اين سيب زمينهاي فروشيه؟

مرد فكر كرد كسي مسخره اش مي كند برگشت جوانك كم سن وسالي بود و قيافه بسيار جدي داشت: مي خري؟

جوانك گفت: اگر بفروشي چرانه؟

مرد گفت: مفت چنگت همه را ببر.

جوانك با تعجب گفت: يعني چه؟ من مي خواهم بخرم گدا نيست كه.

مرد گفت: هرچه دادي من حرفي ندارم.

مرد با خود گفت انگار جوانك نمي داند كه سيب زميني جوانه زده به درد نمي خورد و او بايد پول بدهد تا انبار را تخليه كنند.

جوانك در عرض چند ساعت كاميوني همراه با چند كارگر آورد و تمام سيب زمين ها را انبار تخليه كردند. مرد با خوشحالي به آنها مي نگريست. او از شر تخليه آنهمه سيب زميني خلاص شده بود.

جوانك به او نزديك شد: آقا ببخشيد بيشتر از اين نداشتم.

او دسته اسكناسي به داخل جيب مرد فرو كرد. مرد خوشحال شد نه تنها پولي نپرداخته بود بلكه چيزي هم گيرش آمده بود چه كسي از پول بدش مي آمد او با خوشحالي گفت: خدا بركت بدهد به مالت، هرچه هست قبوله.

لحظه اي بعد كاميون از مقابل چشمانش دور شد. مرد با خوشحالي دور شدن كاميون را نظاره گر شد.

**

فرداي آن روز مرد براي خريد به بازار رفته بود، برخلاف انتظارش بازار بسيار شلوغ و پرسروصدا بود. جماعت زيادي به صف ايستاده بودند. اول صف اصلاً مشخص نبود.

مرد از نفر آخر صف سوال كرد: چه خبره؟ براي چه اينجا اينقدر شلوغه؟

: والله منهم نمي دانم ولي معلومه كه خبر مهميه كه اينهمه آدم صف كشيده اند.

مرد با تعجب جلو رفت طول صف به بيش از يك كيلومتر مي رسيد و ابتداي برآن قابل تصور نبود. مرد با حيرت جلو رفت. هرچه به جلوي صف مي رسيد به عرض صف هم اضافه مي شد اينجا مردم صف چهارنفره تشكيل داده بودند. صحراي محشري برپا شده بود كه انتهاي برآن قابل تصور نبود.

مرد تاسف خورد: حتماً با كوپن چيز مهمي مي دهند والا اينهمه جمعيت اينجا چكار مي كردند؟

بالاخره مرد به اول صف رسيد برخلاف تصورش همه در حال خريد سيب زميني بودند. سيب زميني؟ تمام تصوراتش نقش بر آب شده بود.

او از مرد جواني كه به شدت نفس نفس مي زد و در حال بردن دو عدد سيب زميني بود گفت: آقا اينجا چه خبره شما براي چه صف بسته ايد؟

مرد جوان در حالي كه عرق مي ريخت و مثل لبو سرخ سرخ شده بود گفت: برو بابا تو هم حال نداري. فكر مي كني اين سيب زميني معموليه؟

مرد با تعجب گفت: مگر چند نوع سيب زميني داريم؟

جوان در حاليكه به شدت مي خنديد گفت: اينها سيب زميني شاخداره و همين امروز با هواپيما از كوههاي همياليا آورده اند.

مرد با تعجب به سيب زمينهاي كه دست مرد جوان بود خيره شد. دو شاخ سبز كوچك در روي سيب زميني سبز شده بود. مرد جوان ادامه داد: اينها را مخصوص پهلوان آورده بودند ولي پهلوان لطف كرده و گفته يك كاميون آن را هم بين مردم توزيع كنند. من از صبح زود قبل از اينكه جماعت خبردار شوند در صف بودم خوشبختانه دو عدد آن به من رسيد والا سر من بي كلاه مي ماند.

تعجب مرد لحظه به لحظه بيشتر مي شد: كدام پهلوان؟

خنده جوان بيشتر شده بود: اي بابا تو چقدر از مرحله پرتي مگر ما در شهرمان چند تا پهلوان داريم.

او سر به گوش مرد برد و اسمي را زمزمه كرد. مرد با حيرت گفت: نه بابا، پهلوان از اين سيب زمينها مي خورد؟

مرد جوان گفت: پس چي؟ فكر مي كني او چگونه سنگهاي دويست و بيست كيلويي را بلند مي كند؟ با كمك همين سيب زمينها. او روزي دو عدد از اينها را مي خورد و جان مي گيرد تا بتواند سنگ به آن عظمت را بلند كند.

مرد جوان به سرعت از او دور شد. مرد به طرف مركز صف رفت. جوانكي پشت دخل بود و با فرياد بلند صحبت مي كرد.مردم چنان غلغله مي كردند كه صداي جوانك به سختي به گوش مرد مي رسيد: متاسفانه به علت تمام شدن سيب زمينهاي شاخدار به هركس فقط يك عدد مي رسد. لطفاً فقط اسكناس هزار توماني بدهيد.

هركس يك هزار توماني مي داد و با خوشحالي يك عدد سيب زميني شاخدار(؟)مي گرفت و مي رفت. مرد به طرف جوانك به راه افتاد قيافه او به شدت آشنا بود او به دقت به جوانك خيره شده بود. جوانك كه ديد مرد به او خيره شده است گفت: عمو، اگر تو هم سيب زميني شاخدار مي خواهي برو صف؛ اينجا از پارتي بازي خبري نيست.

مرد به محض اينكه صداي او را شنيد فهميد كه او را كجا ديده است؛ او همان جوانك ديروزي بود كه سيب زمينهاي جوانه زده او را خريده بود.

    

  

    

  

 

|+| نوشته شده توسط لطف الله شیرین زبان در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 22:13 |